سه پروانه ی زیباتر آن سو نشسته اند
کمی کادر ها را فراخ تر بگیریم . انسانی هست در حوالی انسان.....

------------------------------------------------------------>
سه نکته بی ربط:
1. چشم هارا باید شست ........ جور دیگر باید دید
2. میگه تیک عصبی داری
و من در حالی که داد میزنم میگم من عصبانی نیستم
3. بعد مدتها از روی اجبار سوار یه ماشین شخصی شدم و از شانس خوبم!!
باز هم یارو ناقص در اومد ولی خب خداروشکر به خیر گذشت
اینهمه برادرا میگن سوار تاکسی های خط دار بشین!!

هر روز صبح که میخوایم بریم کلاس سه چهارم بچه ها رو نمیذارن برن بالا چون ابرو گرفتن !
خب که چی مثلا? چه نفعی به حال شما داره؟
یارو هزار تا کثافت کاری داره بعد یه چادر میذاره میشه امامزاده حالا ما هیچ غلطی هم
نکنیم اخرشم یه تیکه بهت میندازن که نمیفهمی برای کدوم کار نکردته
+ منظورم یه سری افراد خاص که از چادر سواستفاده میکنن جسارتی به چادر نکردم.
خنده ام مىگيرد. دلم برايتان مىسوزد. شبيه آدمهاى بى آبرويى
هستيد كه چيزى براى از دست دادن ندارند پس به هر بهانهاى شلنگ
تخته مىاندازند و به بقيه تهمت مى زنند. آقايان! شما حرف از فساد
نزنيد كه غش مى كنم از خنده! مى خواهيد از فساد مالى و
بخوربخورهاى پشت صحنه هايتان حرف بزنيم يا فساد كلامتان كه بوى
تعفنش همه رسانه هايتان را برداشته؟
خنده ام مى گيرد، كه مأموريت تان تعطيل كردن سينما بود و به نتيجه
نرسيد. انصافاً هر چه توانستيد كرديد: از بستن خانه ما، خانه سينما
گرفته تا لغو پروانه هاى ساخت و نمايش. هر چه كرديد راهى پيدا شد،
هر درى را بستيد درى باز شد و فقط ننگ و بدنامى اش به شما ماند
(كه فرقى هم برايتان نمى كند، كارتان از اين حرف ها گذشته).
آنچه امروز اين طور آتش تان مى زند همين است كه هر چه كرديد به
هيچ جا نرسيد و حالا در دنيا به جاى شما و افتضاحات مكررتان ايران را
به نام سينماى نجيبش مى شناسند.
دلم برايتان مى سوزد آقايان كه در حال غرق شدنيد و به هوا چنگ مى
زنيد كه شايد همه چيز را با خودتان پايين بكشيد. اما بيش از شما دلم
براى كسانى مى سوزد كه ديروز همكار ما بودند و امروز با هر وعده اى
- از پول و موقعيت تا بخشش و گذشتن از سر خلاف هايشان -
شرافتشان را چنين ارزان به شما فروختند. دلم برايشان مى سوزد كه
يك شبه ره صد ساله رفتند و چنان نفرت و كينه اى به جان خريدند كه
حتى شما و قدرت و رسانه هايتان هم توان جبرانش را نداريد.
ما، هستيم آقايان! سينما مى ماند چون مردم مى خواهند كه بماند.
شما از سينما برويد! برويد و ستاره هاى قلاده به گردنتان را هم با خود
ببريد. تأييد نجابت ما و سينمايمان همين عدم تأييد شماست. خير پيش...
باران کوثری / 3 اردیبهشت 1391.
+ فقط میتونم بگم دمش گرم
حواست هست؟
صدای هق هق گریه هایم
از گلویی میاید که تو از رگش به من نزدیکتری.
------------------------------------------------------>
-یه چند وقته علاقه شدیدی به زندگی مورچه ها پیدا کردم
خیلی جالبن
ولی اعصاب خورد کنن
-از کسایی که همیشه میخوان همه چیزو روانشناسانه حل کنن بدم میاد مثل پدرم
- یک نفر چند تا روو میتونه داشته باشه؟
-اینکه تمام روزت بد باشه ولی اخرش فقط یه اتفاق خوب بیفته بهتره یا اینکه تمام روزت خوب باشه ولی اخرش یه اتفاق بد بیفته؟
-نماز؟!!!!!!!
- برام عجیبن ادمایی که از هم خوششون نمیاد ولی با هم دوست میشن و همه چیشونو به هم میگن،پیش هم هی بهم دیگه تیکه میندازن و پشت هم از همدیگه بد میگن . واقعا چرا با هم دوست میشن؟
------------------------------------------------------>
پروردگارا...به من بیاموز
دوست بدارم کسانی را که دوستم ندارند
گریه کنم برای کسانی که هیچگاه غم مرا نخوردند
لبخند بزنم به کسانی که هرگز تبسمی به صورتم ننواختند
و عشق بورزم به کسانی که عاشقم نیستند
من همیشه خوشحالم، می دانید چرا؟
برای اینکه از هیچکس برای چیزی انتظاری ندارم ..
انتظارات همیشه صدمه زننده هستند ..
زندگی کوتاه است ..
پس به زندگی ات عشق بورز ..
و لبخند بزن ..
فقط برای خودت زندگی کن و ..
قبل از اینکه صحبت کنی ؛ گوش کن ..
قبل از اینکه بنویسی ؛ فکر کن ..
قبل از اینکه خرج کنی ؛ درآمد داشته باش ..
قبل از اینکه دعا کنی ؛ ببخش ..
قبل از اینکه صدمه بزنی ؛ احساس کن ..
قبل از تنفر ؛ عشق بورز ..
زندگی این است ..
احساسش کن، زندگی کن و لذت ببر ..
------------------------------------------------>
پ.ن1:از کسی که انتظار نداشتم چیزی شنیدم که دود کردم
دلگیرم ازش ، در مورد من چی فکر کرد!!!!؟
پ.ن2: دلمان كه ميگيرد
تاوان لحظه هاييست
كه دل ميبنديم.
یک روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه: پدر جان؛ لطفا برای من بگید پلیتیک یعنی چی !؟
پدرش فکر می کنه و می گه : بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه پلیتیک بشی.
من حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونه من تعیین می کنم.
مامانت جامعه هست، چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه.
کلفت مون ملت فقیر و پا برهنه هست، چون از صبح تا شب کار می کنه و هیچی نداره.
تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی.
داداش کوچیکت هم که دو سالش هست، نسل آینده است.
امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردا بتونی در این مورد بیشتر فکر کنی.
پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچیکش از خواب می پره. می ره به اتاق
برادر کوچیکش و می بینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی خرابی خودش دست و پا
می زنه. می ره توی اتاق خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و
مادرش به خواب عمیقی فرو رفته و هر کار می کنه مادرش از خواب بیدار نمی
شه... می ره تو اتاق کلفت شون که اون رو بیدار کنه، می بینه باباش توی تخت
کلفت شون خوابیده و...؟؟؟!!! ؛ می ره و سر جاش می خوابه و فردا صبح از
خواب بیدار می شه.
فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی پلیتیک چیست؟ پسر می گه: بله
پدر، دیشب فهمیدم که پلیتیک چی هست. پلیتیک یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت
فقیر و پا برهنه رو می ده، در حالی که جامعه به خواب عمیقی فرو رفته و
روشنفکر هر کاری می کنه نمی تونه جامعه رو بیدار کنه، و نسل آینده داره توی
کثافتی دست و پا می زنه که جامعه با بی خیالی تمام مصلحت را بر این ترجیح
داده است...!!!!

تموم تنم میلرزه وقتی اینارو میبینم
یکی بیاد بگه واقعیت ندارن چنین چیزایی
خدا از خدا بودنت خجالت نمیکشی؟
بعدانوشت!:
این که به خدا میگم از خدا بودنت خجالت نمیکشی
فک نمیکنم حرف بدی زده باشم!!
به خدا گفتم خجالت نمیکشی که خدای همچین ادمایی هستی؟
این حرف بده؟!!
http://ye-rooze-khub.blogfa.com/post-38.aspx
پیاده از کنارم گذشتی و اخمت سهم نگاه مشتاق من بود
و لبخندت نصیب آنکه سواره بود
سواره از کنارم گذشتی و مرا اصلاً ندیدی و کرشمه ات را
به آنی ارزانی دادی که قیمت ماشینش از خونبهای من بیشتر بود
در صف نان صدای لطیفت نانوای خسته را به وجد آورد و نوبتم را گرفتی
و بروی خودت هم نیاوردی
زیر باران خیلی قبل تر از تو منتظر تاکسی بودم اما ماشین که آمد
آب گل آلود را بر من پاشید و جلوی تو ایستاد
در تاکسی که نشستم آرزو کردم کنارم ننشینی تا اگر ماشین تکانی خورد
و به تو خوردم، حیوان خطابم نکنی در جواب عذرخواهیم
در اتوبوس بین ما نرده آهنی بود، جایم را اگر به تو تعارف میکردم
میگفتی یا دیوانه است یا مرض دارد
در سینما، دیدم که تهمینه میلانی تمام مردان را شیطان تصویر کرده،
کفرم درآمد، نیکی کریمی جیغ زد و گفتم زهرمار
دعوا که کردم، او که میدانست مادر و خواهرم را بیشتر از خودم دوست دارم
به آنها ناسزا گفت تا بیشتر بسوزم
آزادی ات را صاحبان قدرت گرفتند، همانان که از قدرت ثروت اندوختند
و تو که مدل ماشین پسرانشان را میدیدی دست و پایت شل میشد
من ازدواج نکردم چون تو چشم و همچشمی داشتی و به انگشتر
سه میلیونی نظر داشتی، تازه این فقط یک حلقه بود از زنجیر خواسته هایت
صفت ترشیده را اولین بار از خودت شنیدم، کوچکتر بودی
یادت هست میگفتی معلم ریاضیتان شوهر نکرده، گفتی ترشیده!
عاشق که شدم تلفنم را قطع میکردی و بهانه ات حضور میهمانهایتان بود
عاشق که شدی، فردا که مادر میشوی را ندیدی؟
دلت نمیخواهد همسر پسرت را بپسندی؟ تو و مادرم یکی هستید!
من باید اضافه کاری کنم تا تو در هر میهمانی لباسی جدید بپوشی
تا به تو بگویند خوش تیپ
من باید شبها هم کار بکنم تا تو سفره ات رنگین باشد و به تو بگویند کدبانو
خسته از اضافه کاری برگشتم و گفتی پوشک بچه را عوض کن
چون من ناخنهایم را تازه لاک زده ام
وقتی خواستی طلاق بگیری، "گفتند" بچه مال پدر است!
من نگفتم، همان دینی گفت که تو برایش از
پس اندازمان سفره ابوالفضل می انداختی و یکهو خواب میدی که باید به حج بروی،
آنهم در اوج گرفتاریمان
آری، اینچنین است خواهر من! رفتارهای زشت ما از پس هم می آیند
تو چنان کردی که خشم در دل من ها کاشتی و من ها شکستند
و بسته به صبرشان دو فوج شدند
آنان که ضعیفتر بودند خرد شدند و خشمشان کینه شد
و کینه شان عقده و در هر کوی و برزن و بازار از
هر اندک قدرت خود نهایت سوء استفاده را کردند و بر تو تاختند
اما آنان که یا قویتر بودند یا از تو ها کمتر زخم خوردند،
خشمشان هم کمتر بود و کینه هاشان نیز
اینان هنوز چشم امید دارند به وطن که بتواند و برآنند که نیک بمانند
خوشحالم حالا که میخواهی تغییر کنی
من هم برآنم که بهتر باشم و شادتر باشیم
در کنار هم، من و تو ای هموطن،
بدون هر نوع بغض و کینه و تبعیض جنسی
مایی بهتر برای فردا و آینده ای بهتر.
هر چند که رو زمین ننشست
و هر چند که اندک بود ولی خب بعد چند سال برف اومد :)
+ یکی از ارزو های من اینه که مدرسم یه بار به خاطر برف زیاد تعطیل بشه :))
